زیباترین روح پرستنده امام سجاد

"زیباترین روح پرستنده"، ترجمه، "زین العابدین" است. نشان می دهد که اصطلاحات، کلمات و حتی صفاتی که ما برای بیان مفاهیم، معانی، عقاید و حتی شخصیت های بزرگ مذهبمان به کار می بریم، در تلقی امروز به گونه ای است و در تلقی نخستین اش به گونه ای دیگر. زیرا ما گاه صفات و اسامی و یا مناقبی را که در کتب قدیم و اصلیمان وجود ندارد، بنا به سلیقه ی فعلی خودمان، برای پیشوایانمان به کار می بریم و این امر حاکی از آن است که بینش امروز ما تا چه حد با بینش نخستین تشیع و اسلام اختلاف دارد.

صفات و اسامی و اصطلاحاتی هستند که اصیل اند، و از صدر اسلام وجود دارند، و ما هم آنها را به کار می بریم، اما نوع تلقی ما و مفهومی که از آنها احساس می کنیم، کاملاً با آنچه که اول بوده، فرق دارد. این اصطلاح "زین العابدین" را به طور معمول که به کار می بریم، هیچ احساسی از آن نداریم، هیچ فضیلتی و هیچ صفت مشخصی در این کلمه و در این لقب احساس نمی کنیم، در صورتی که اگر در محتوای دقیق و لطیف این معنی تجدید نظر کنیم و با یک نگاه تازه بدان بنگریم، می بینیم که چه صفت عالی و زیبایی است: "زیباترین روح پرستنده" ،"زیور و زینت پرستندگان".

نیز ما همیشه فضیلت ها، ارزش ها، و عظمت های رهبرانمان را، پیشوایان بزرگ اسلامی مان را، با ارزش های دینی و قومی  فرهنگ بشری و نظام های طبقاتی می سنجیم، و خیال می کنیم که اگر با همان ملاک ها و صفات و ارزش های عالی ای که بزرگان قومی و تاریخی و قهرمانان خودمان را تجلیل و تعظیم و توصیف می کردیم و می کنیم ائمه راهم توصیف کنیم، آنها را خیلی تجلیل کرده ایم. در صورتی که اساساً دستگاه ارزش های اسلامی، با سیستم ارزش های قومی و ملی و فرهنگی کاملاً متفاوت است. مثلاً ما خیال می کنیم، که اگر بگوییم پیغمبر اسلام سایه نداشته است، صفت بزرگی را از پیغمبر عنوان کرده ایم، در صورتی که ارزش های پیغمبر اسلام در زبان کسی که که بهتر از هر کس دیگر می تواند از او سخن بگوید [امام جعفر صادق(ع)] این است:

 کان رسول الله یجلس جلوس العبد و یاکل اکل العبد و یعلم انه العبد

"رسول خدا نشست و برخاست می کرد، مثل نشست و برخاست یک بنده، غذا می خورد، مثل غذا خوردن یک بنده، و اصلاً می دانست که یک بنده است".

این بزرگترین تجلیل از مقام بزرگترین موجودی است که در عالم هست، با بینش و با ملاک های ارزشی خاصی که در فرهنگ اسلامی است برای امام و رهبر.

صفات گوناگونی را می شود برای یک رهبر به کار برد: از قهرمانیش، از نبوغش، از شخصیتش، و از خصوصیاتش، چنانکه مداحان بزرگ، شاعران بزرگ و نویسندگان بزرگ برای بزرگان به کار می برند.

در تاریخ بشری همواره عادت و سابقه ی ذهنی داشتیم که یک رهبر، یک پیشوا، جبار باشد، متکبر باشد، مستبد باشد. در عوض در این سیستم، در این فرهنگ،  در این ایمان، امام، جبار نیست، بلکه سجاد است.

این صفت به عنوان بزرگترین و نمایان ترین کاراکتر رهبر ما عنوان می شود و صفت شاخص او است، صفتی که او را از همه رهبران دیگر در تاریخ بشر، ممتاز می کند، صفتی که با آن، برجستگی و برتری و فضیلت خودش را بر همه پیشوایان دیگر تاریخ انسان نشان می دهد: "زیباترین روح پرستنده" امام نه جبار، سجاد، اینها معانی ای است که من از متن صفات و القاب و اسامی امام گرفتم.

 

اهمیت نیایش

"الکسیس کارل" فیزیولوژیست بزرگی است که برنده جایزه نوبل و مظهر بینش علمی در علوم طبیعی(1) است، و یکی از بزرگترین شخصیت هایی است که نماینده ی یک گرایش خاص در علوم معاصر است این مرد با این بینش، وقتی از نیایش سخن می گوید، که مظهر یک احساس و اشراق است و عالی ترین تجلی روح و معنویت انسان، (که در بینش جدید همیشه از علوم جدا بوده است) برای ما خیلی جالب است. به خصوص که او نویسنده ی فیلسوف و روحانی نیست و در مقام یک فیزیولوژیست، انسان شناس و متخصص علوم گوناگون طبیعی درباره انسان و هم چنین برنده جایزه نوبل در پیوند رگ هاست. وی براساس مطالعات و تجربیات مستقیمی که روی بیمارانش، از گروه ها و تیپ های مختلف داشته تا جایی می رسد که این حکم را به عنوان یک حکم علمی (نه به عنوان تبلیغ دینی) صادر می کند که: "نیایش همچون دم زدن و خوردن و آشامیدن، از نیازهای ژرفی است که از عمق سرشت و فطرت طبیعی انسان سر می زند؛ خوردن، نمو کردن، تکثیر نسل و نیایش، چهار بُعد اساسی روح انسان هستند. " و به جایی می رسد که می گوید: "هیچ ملتی در تاریخ و هیچ تمدنی درگذشته به زوال قطعی فرو نرفت، مگر آنکه پیش از آن سنت نیایش در میان آن قوم ضعیف شده بود."

نیایش، نه هم چون تخدیر آرامش بخش است، بلکه آرامشی که می بخشد زائیده اشباع تشنگی و نیاز و اضطراب روح آدمی و پاسخ گفتن به کمبودهایی است که در عمق فطرت آدمی است. این است که نیایش برخلاف تخدیر که به ضعف و مرگ منتهی می شود، نیروزا، نشاط انگیز و عامل شکفتگی احساس ها، عاطفه ها و استعدادهای مرموز درون روح آدمی است. (کارل) بعد می گوید: "هیچ دری را نیایش نمی زند، مگر اینکه به رویش گشوده می شود." و نیایش، بلندترین قله ی تعبیر را در شب ظلمانی عقل، در پرواز عشق، می یابد، آنگاه که کُمِیت عقیل می لنگد."

اول کتاب نیایش (الکسیس کارل) با این جمله شروع می شود که: " ارزش عقل در نظر ما غربی ها به مراتب بالاتر از آستانه ی عشق است" و در پایان، کتاب را با این جمله ختم می کند که: " ای کاش انسان، امروز هم چنانکه زیبائی دانش را می فهمد، زیبائی خدا را نیز بشناسد و به سخن پاسکال هم چنان گوش بدهد، که به سخن دکارت."

نیایش، در تاریخ شیعه می تواند به عنوان مکتب امام سجاد نامگذاری شود. اساساً در طول تاریخ و در همه ادیان، نیایش، دعا و و عبادت بر دو پایه قرار دارد. یعنی تجلی دو نیاز و دو احساس در روح آدمی است. یکی فقر، به معنای احتیاج، به معنای نیاز که انسان تشنه و عطشناک که احساس کمبود دارد، هم چنانکه برای رفع نیازهای دیگرش متوسل به این و آن می شود و یا در جستجوی مایحتاجش به تکاپو می افتد، نوعی از کمبودها را در درون روح خود، یا در سرنوشت زندگی اش را نیز احساس کند. جلوه ی بیرونی این نیاز، نیایش است، و ریشه ی نیاز و نیایش یکی است.

بنابراین نیایش و دعا، گاه به عنوان درخواست چیزی است که نیایشگر بدان محتاج است و ندارد. و گاه عالی تر از این مرحله است و به عنوان تجلی عشق است. گرچه عشق را نیز می توان یکی از نیازهای روح گفت، اما به خاطر اینکه خودش یک نیاز کاملاً مستقل است، یک ماهیت مرموز و یک شعله اهورایی و الهی در درون روح آدمی است و بیش از هر چیز در زندگی آدم دست اندرکار است و بیش از هر چیز در نظر آدم مجهول است، در نتیجه مستقل از نیاز و فقر شمرده می شود.  این عالی ترین نوع دعا و نیایش است، نیایش و دعائی که زائیده ی روح عاشق است: احساس عشق.

 

عشق و تنهایی

عشق چیست؟ صدها تعریف درباره ی عشق کرده اند، و می شود کرد، اما آنچه به نظر من بهترین و عمیق ترین تعریف از عشق است، این است که "عشق زائیده تنهایی است و تنهایی نیز زائیده عشق است" تنهایی، به معنای این نیست، که یک فرد بی کس باشد، کسی در پیرامونش نباشد. اگر کسی پیوندی، کششی، انتظاری، و نیاز پیوستگی و اتصالی در درونش نداشته باشد، نسبت به هر چیزی، نسبت به هر کسی، اگر منفرد و تک هم باشد، تنها نیست. برعکس کسی که نیاز چنین اتصال و پیوست و خویشاوندی ئی در درونش حس می کند، و بعد احساس می کند از او جدا افتاده، بریده شده و تنها مانده است، در انبوه جمعیت نیز تنهاست. چنین روحی که ممکن است در آتش یک عشق زمینی، و یا در آتش یک عشق ماورائی بسوزد و بگدازد، پرستش را و در عالی ترین شکلش نوعی از دعا و یا نیایش را به وجود می آورد، که بقول کارل "نیایشی است که زائیده ی عشق است."

 

انواع دعا

بنابراین نیاز آدمی و هم چنین احساس عاشقانه و عارفانه آدمی، دو نوع دعا را بوجود آورده است، که ما با هر دو نوعش آشنا هستیم. اما اسلام، این دو بُعد اساسی دعا را حفظ کرده، و بُعد سومی نیز بر آن افزوده که  ویژه ی دعای اسلامی است و آن عبارتست از: بعد آگاهی، فکری و یا بخش حکمت به اصطلاح خود اسلام که بر دو بخش دیگر، که ابراز احساس و عشق و هم چنین ارائه احتیاج و نیاز و فقر نیایشگر باشد، افزوده است. به این معنی کهیک متن کامل ازیک دعای مستند اسلامی، شامل سه بعد است که سه نیاز را برآورده می کند: یک تجلی فقر - نیاز - و یکی تجلی احساس عارفانه و عاشقانه است - که فقط راز و نیاز یک عاشق است - و سوم آموزش فکری، علمی و ایجاد خودآگاهی فلسفی و اعتقادی، برای نیایشگر در متن دعا است. اینجاست که کاملاً جهت دعا فرق می کند، همیشه دعا جهتش از طرف انسان به طرف معبود و به طرف خدا است، اما در بُعد آگاهی، برعکس است: نیایشگر در حالی که دعا می کند، مخاطب در حقیقت خود اوست، برای اینکه در این قسمت [توجه به بُعد] حکمت است در اینجا چیزی از خدا خواسته نمی شود. [در مقام خواستن] مخاطب خداست. من او را می خوانم، دعا می کنم - یعنی می خوانم - همچنین در اینجا احساسات عرفانی و پرستش و محبت و عشق خودم را به محبوب و معبودم عرضه نمی کنم، تا جهت احساس از جانب من به طرف خداوند باشد. در این بعد سوم که اسمش را بعد آگاهی، یا بعد ایدئولوژی، یا بعد اعتقادی، یا آموزش فکری می گذارم، در حالی که من خدا را در شکلی که نامش دعاست می خوانم، خودم مخاطب هستم و دعا متن درس است. اینجاست که دعا کننده در حقیقت، خود طرف سخن است. این بعد سومی است که در دعای اسلامی اضافه می شود.

اما شیعه، به خاطر سرنوشت تاریخی و اجتماعی خاصش، که مبارزه با دستگاه حاکم بوده، و هم چنین نداشتن هیچگونه وسیله جهاد، و نیز نداشتن حق بیان و قلم برای بیان دردهای اجتماعی، شعارهای طبقاتی، اجتماعی، اعتقادی، فکری، گروهی و ارائه خواست ها، ایده آل ها، اصول عقایدش و عرضه کردن اساسی ترین رنج ها و اساسی ترین آرزوهای گروه خودش،بر خودش و دیگران، فرم دعا را، که در عالی ترین شکلش، دعای امام سجاد است به عنوان وسیله جهاد و نیز وسیله ی ارائه و بیان افکار اجتماعی، رنج ها، دردها، و هم چنین سرنوشت خاص شیعه، گذشته اش، مصیبت ها، فاجعه ها، اراده ها، آرزوها، تسلیم ها، جنایات، ظلم ها، مظلومیت ها، جلادی ها، و شهادت هایی مورد استفاده قرار داده است که مجموعاً سرنوشت تاریخی شیعه را در تاریخ اسلام شکل می داده است و همه آنها در متن دعای شیعی تجلی دارد. در اینجاست که دعا، هم یک نوع حرف زدن است با خدا - چنانکه همیشه بوده - و هم در شیعه " یک نوع حرف ها را زدن" است.بنابراین دعای شیعه به صورت کامل ترین مکتب، خودش در چهار بُعد مشخص می شود.

 

نیاز - عشق - آگاهی - مبارزه

مفهوم ثواب

الان سه نوع دعا وجود دارد: یکی دعائی که برای ثواب انجام می شود. از به کار بردن کلمه ی "ثواب" مقصود خاصی دارم، والا مسلم است که هر کس که مذهبی است، به ثواب هم معتقد است. ثواب را در معنی خاصی که الآن در جامعه فعلی ما وجود دارد، به کار می برم. ثواب به این معنی که: این دعا را بخوان تا این پاداش را در ازاء انجام این عمل به تو بدهم. این یک نوع عمل است، چنان که به بچه گفته می شود: این پنج تا مشق را بنویس، یک دوچرخه برایت می خرم. بچه ناچار برای دوچرخه پنج تا مشق را می نویسد و اگر ببیند که دوچرخه ای در کار نیست، هیچ معنی ندارد که پنج تا مشق را بنویسد. پس علت غائی انجام این عمل، چیزی خارج از این عمل است و در این حالت انجام می شود که من کاری را که خودش به درد من نمی خورد و تأثیری روی من ندارد - بلکه حتی برای من ملال آور است و بد است و سخت است – به خاطر به دست آوردن چیزی به ازاء آن انجام می دهم. این ما به ازاء را کسی به من می دهد، که این عمل به دردش می خورد، یا مورد رضا و درخواست اوست. این یک نوع عمل است که انسان انجام می دهد. وقتی به من می گویند: این متن را بخوان، تا این را به تو بدهیم، مسلم برای من این است که خواندن این متن برای من چیزی ندارد. تأثیری روی من ندارد. این آقا که کارفرماست و صاحبکار است، سفارشی داده و دلش می خواهد که این متن خوانده شود، و من این متن را بخوانم، بعد چون این کار به درد او می خورد، و به نفع اوست، یا خشنودی او را تأمین می کند، نه مرا، من آن کار را انجام می دهم که به ازاء کسب رضایت او، مزدی بگیرم ، که رضایت من در آن مزد است، نه در آن عمل.

روشن است که اگر مزد نباشد، هیچ منطقی مرا به انجام این عمل وادار نمی کند. متأسفانه ما در تربیت مذهبی کودکانمان به همین شکل رفتار می کنیم، یعنی همانطور که آنها را به درس و مشق اجبار می کنیم، بدون این که به آنها بفهمانیم که درس و مشق چیست، به او امر می کنیم که این درس را بخواند، یا این مشق را بنویسد، و به ازاء آن به گردشش می بریم و به سینما و چلوکبابی، یا برایش کت و شلوار و دوچرخه و شیرینی می خریم و او از همان اول می داند، که به کلاس رفتن و درس خواندن و مشق نوشتن برای اینجور چیزهاست و اگر آنها نباشد، این اعمال برای او هیچ ارزشی ندارد: برای آقا جانش خوب است.

وقتی از اول به مردم، به جوان، به کودک، بگوییم انجام این اعمال از نظر مذهبی موجب می شود که این چیزها را به تو بدهند، از اول به او، و به بینش او، و به عمق شعور او فرو کرده ایم که نفس این اعمال مذهبی ، روی تو که عاملش هستی، ارزش مثبتی ندارد، بلکه اینها اوامری است که از طرف خداوند صادر شده، و موجب رضایت اوست و بنابراین تو باید عمل کنی. به عنوان یک تحکم، به عنوان یک تعبد، به عنوان یک امر، تا به ازای این عمل و این ریاضت که مرتکب می شوی و انجام می دهی، جبرانی به صورت پاداش به تو بدهند، که اسمش ثواب است. وقتی می گویند: اگر زیارت وارث را پنج مرتبه بخوانی، فلان چیز را به تو می دهند ... مثلاً عسل به تو می دهند یا ... به این معنی است که ما قائل بدان نیستیم که نفس خواندن زیارت وارث، برای خواننده اش، دارای سود و ارزش است. بلکه این [زیارت] را وسیله ای معرفی کرده ایم، که خواننده را در راه به دست آوردن مایه های لذتی یاری می کند که اساساً به این زیارت مربوط نیست، و از جنس آن نیست و خارج از آن است یعنی مجموعه اعمال و احکامی است که از اول در مفهوم فعلی و تلقی ئی که الان از ثواب داریم، انجام می شود، و یا وادار به انجام می شود.

ولیاصطلاح "ثواب" یک اصطلاح اصیل اسلامی بی نهایت عمیق و درست است. ثوابی که می گویم اصیل و اسلامی است، به معنای نتیجه ی منطقی و دنباله ی طبیعی عکس العمل عقلی و ضروری یک عمل عبادی یا مذهبی می باشد، ثواب به این معنی یک اصل بی نهایت منطقی، عقلی، علمی و درست است.

دو نوع عمل است: یک وقت به کسی می گوییم این خشت ها را از اینجا به آنجا ببر، وی خودش اصلاً خشت لازم ندارد، اصلاً یک جور دیگری زندگی می کند، و به خشت و ساختمان کار ندارد، دارد از جائی رد می شود و کاری دارد، به او می گویند: شما این خشت ها را از اینجا بردار و ببر آنجا، بابت هر خشتی یک تومان به تو می دهیم، او یک قران را برای کار دیگری لازم دارد، می آید و این خشت ها را می برد آنجا و بر می گردد و به هر حال ده تومان می گیرد، این ده تومانی که گرفته، ثوابش است، پاداش اش است؛ چه اصولاً این عمل هیچ اثری رویش نگذاشته و اصلاً به دردش نمی خورده و در مسیر نیازش، و در مسیر هدفش نبوده است، برای هدف کس دیگری بوده: کس دیگری به این کار احتیاج داشته و او این عمل را انجام داده و ده تومان گرفته است. او به ده تومان احتیاج دارد.

یک وقت دیگر هم هست که می گویند: این ورزش را بکن، بدنت نیرومند می شود. قوی می شوی، این ثواب است، این پاداش است، این ثواب اصیل است. یک وقتی هست که من خودم احتیاج دارم خانه ای بسازم، آجرها را بر می دارم و می آورم ، بعد خانه ای که ساخته می شود، در آن می نشینم. این ثواب عمل من است.

آنچه ما الآن به بچه هایمان می گوییم و یا دیگران را به انجام اعمال دینی دعوت می کنیم به عنوان تحمل اعمالی است که خودشان حکمتی، نتیجه ای و هدفی ندارند، نیازی را از ما برطرف نمی کنند. چون امر است ما باید اطاعت کنیم، و چون اطاعت کردیم، چیزهایی می دهند که ما به آنها احتیاج داریم، اما اگر ندادند دیگر این اعمال برای ما معنی ندارند، چون هدفشان را و غایتشان را از دست می دهند.

یک وقت نیز ثواب به معنای دیگری است. می گویند: این "زیارت وارث" تمام تاریخ بشر را با نگاهی بسیار مترقی و انسانی برای تو تصویر می کند و همه دنیا را همه گذشته بشریت را، حال را، آینده را، جهت زندگی تو را، جهت نیروی فردی تو را و جهت زندگی اجتماعی تو را مشخص می کند. همه حوادث، نهضت ها و شخصیت ها و درگیری ها و جنگ های دنیا را برای تو صف بندی، تفسیر و روشن می کند، و تو اگر این زیارت را خواندی، فهمیدی، تأمل کردی، تو که پیش از خواندن آن، یک آدم کور بودی، جاهل بودی و نمی فهمیدی که تاریخ چیست، بعد از خواندنش یک آدم آگاه و معتقد و روشن و وارد در چنین وسعت بزرگی از جهان بینی تاریخی می شوی. این ثواب تو است.

بنابراین، اگر نخوانی، از ثوابش محرومی؛ یعنی یک آدم گنگ، یک آدم مبهوت، یک آدم جزئی بین و نسبت به فلسفه ی تاریخ جاهل هستی. در نظر کنونی تو معنی امام حسین و قیام او به عنوان قیامی است که از صبح عاشورا تا بعد از ظهرش طول کشیده است. زیارت وارث را که بخوانی [این معنی] از اول انسانیت تا آخر تاریخ گسترش پیدا می کند. این ثوابش است.

این گونه ای از ثواب است و یک نوع دیگر هم این است که [می گوییم] این را بخوان، این جور چیزهایی را به تو می دهند. بنابراین لازم نیست که من آنرا بخوانم و بفهمم، لازم نیست درباره اش فکر کنم، لازم نیست که دغدغه این را داشته باشم، که آیا معنی آنرا درست فهمیدم یا درست نفهمیدم. پنج مرتبه آنرا می خوانم فقط روی قرائتش، تلفظ حروفش، زیر و زبرش، دقت کنم، که بگویند: پنج مرتبه را خواندی. خوب. پنج مرتبه خواندیم، وضو هم گرفتیم، رو به قبله هم خواندیم، هیچ غلط هم نداشت، در یک زیر و زبرش هم اشکالی ایجاد نشد. خواندیم، دیگر کاری نداریم.

یک نوع ثواب را به این معنی می گوییم، یک نوع دعا برای ثواب، به این معنی، یک نوع دعا هست به عنوان جبران مسئولیت هائی که ما در عهده داریم، یا داشتیم، و انجام ندادیم، و یا آنچه را باید با اندیشیدن، با تصمیم گرفتن، درست عمل کردن، فداکاری، وحدت، همدستی، تحمل، شهامت، صبر و اینجور چیزها به دست آوریم، چون چیزی نداریم که به دست آوریم، به جای آن به دعا متوسل می شویم. این یک جور دعاست، یعنی توسل به دعا به عنوان اینکه آن را جانشین مسئولیت، کار و وظیفه بکنم و مسلماً آسان تر است. شکی نیست که وقتی آدم بتواند با خواندن متنی در ردیف "شهدای بدر" قرار بگیرد [اگر] اینکار را نکند و بعد برود جانش را به خطر بیندازد، که در ردیف یکی از شهدای معمولی قرار بگیرد، (آنهم معلوم نیست که قرار بگیرد، یا بگیرد، قبول بکنند یا نکنند؟) لابد از لحاظ منطقی وضعش، لااقل، خیلی خراب است. اما این تضمین شده است که [اگر] این را بخوانی، جزو شهدای بدر می شوی، بنابراین این راهش است. برای پول درآوردن نیز به جای کار کردن و تکنولوژی داشتن و آموزش فنی و نیروی انسانی و سرمایه گذاری و سختی و زحمت و استخراج معادن و مبارزه با تراست ها و کارتل ها و استعمار اقتصادی جهان و امثال اینها، خوب آدم دعا می خواند پول در می آورد . برای بیماری همین جور [به جای] این همه کوشش ها، این همه زحمت ها، برای اینکه سرطان کشف بشود برای اینکه فلان بیماری علاج شود، خوب نوشته است دیگر...

راههای به این آسانی، چرا آدمی به کارهای مشکل بپردازد. این نیز نوع دوم دعا است برای در رفتن از زیر بار مسئولیت هایی که مذهب و انسانیت و عقل و اخلاق اجتماعی و زندگی فردی برعهده انسان می گذارد، جانشین همه، دعا است.

نوع سوم و چهارم دعاهایی هستند که به آنها - صددرصد- معتقدیم و نوع مترقی و علمی و حقیقی دعایند.این دو جور دعا، دو جلوه از دعا در تشیع علوی، در اسلام است.

 

دعای در مکتب تشیع

دعا، گاه به عنوان خواستن چیزی از خداوند است، چیزی که جانشین تفکر، علم و مسئولیت و اراده و رنج، کار و زحمت نمی شود، بلکه خودش در ردیف این مسئولیت ها و عوامل است برای کسب آن چیزی که انسان بدان احتیاج دارد. می خواهی و می گیری. این چیزی است، که هم اسلام بدان معتقد است و هم علم. "کارل" به عنوان یک عالم سخن می گوید، و مسلماً از ما عالم تر است.

بنابراین از خداوند چیزی می خواهد [باید] شرایط گوناگون این خواهش، اعمال، مسئولیت ها، نوع خواستن و همه شرایط، همه دعوت ها و همه وظایفی را که برای به دست آوردن آن لازم بوده است انجام دهد. همه اینها باید فراهم باشند تا دعا، به عنوان عامل کسب یک نیاز بتواند عمل کند، آنچنانکه در زندگی پیشوایان خود ما وجود دارد. خود پیغمبر و خود علی و خود حسین  دعا می کردند، معلوم هم هست که اینها چکاره هستند. [کارشان] در رفتن و در گوشه ای نشستن و آنجا دعا کردن، نبوده است. همانطوری که گفتم: نمی گفتند:

"خدایا ما آدم های اینجوری را بر همه دنیا مسلط کن". آدم های بی عرضه ای که کوچکترین تکانی نمی خورند، که نکند ضرری بخورند.در برابر بزرگترین فاجعه هایی که امروز مسلمان ها می بینند، و حتی وجدان های انسانی ای که مسلمان نیستند و خدا را قبول ندارند در برابر آن فاجعه ها فریاد می زنند و دادشان بلند شده است، مسلمانی را می بینم که سکوت می کند، صدایش را در نمی آورد، خبرش را   نمی شود، و ککش هم نمی گزد. [اما] اگر یکی از رفقایش چند روز دور و برش نیاید دلواپس می شود و اگر کوچکترین ضربه ای و ضرری به دم و دستگاه خودش بخورد، فریادش به عرش می رود، و احساس مسئولیت می کند، و آنجا دیگر کوچکترین تأخیری نمی کند. وقتی که می بیند، اسلام الآن مثل یک پرنده ی اسیر پرشکسته ای در دست بازهای جنایتکار خونخوار دنیاست و به هر شکلی که خواسته باشند با آن بازی می کنند. [اما] برای او فاجعه هایی که هر روز صورت می گیرد، حتی به عنوان یک خبر روزنامه، کنجکاوی برانگیز نیست، دعا چه اثری دارد، که بگوید: "خدایا به کرم خودت ما را ..." ما را چی؟ ... دعا قانون دارد، سنت دارد. درس احد چیست؟ پیغمبر اسلام خودش رهبر است، پرچمدارش علی است؛ و سربازانش مهاجرین و انصارند، پنجاه نفر تیرانداز را در یک گوشه گماشته و گفته: "شما باید این کار را بکنید". این پنجاه نفر فقط دیسیپلین نظامی را انجام نداده اند، پیغمبر به آن شدت شکست می خورد. در صورتی که در همان احد، پیغمبر بعد از اینکه همه مقدمات را انجام داد، به کناری رفت و برای موفقیت مسلمین دعا کرد.این پنجاه نفر، یک دیسیپلین را انجام ندادند، فقط یک دیسپلین نظامی را.

دعای علوی همین است تمامی مقدمات را به انجام می رسانند. حتی در جنگ خندق، پیغمبر از یک ماه پیش، از دو ماه پیش، دستور می دهد که علف های بیابان های اطراف مدینه را جمع کنند، خارها را جمع کنند، مزرعه ها را پیش از وقت درو کنند، میوه ها را کال بچینند، حتی برگ های خرما را ، نخل ها را بکنند، بعد خندق بکنند. خودش هم برای خندق خاک و سنگ می کشید و تمام مقدمات را به انجام می رساند، حتی از "بنی قریظه" یهودی، بیل و کلنگ و وسایل فنی قرض کرد، خرید، قبلاً بودجه این کار تهیه شد. پایگاه ها درست بود، صف درست و مشخص بود. تمام قدرتی که در فکر مسلمین و در امکانات اجتماعی و اقتصادی مسلمین و امکانات انسانی آنها بود، انجام شد، بسیج گردید، بعد دعا شد. همانجا هم اگر باز یکی از طرفداران و پیروانش - که پشت سر خود پیغمبر به جبهه آمدند - یکی از وظایفشان را درست انجام نمی دادند، و لیاقت مجاهد بودن در این صف را نمی داشتند، دعای خود پیغمبر اسلام اثر نمی داشت.

چرا علی شکست می خورد؟ چرا پیغمبر شکست می خورد؟

"دعا" به عنوان مکمل، و به عنوان یکی از عوامل همه این تجهیزات و همه این اسباب و همه این وسایل، نقش دارد. چیزی می خواهی و می گیری، به تو می دهند. نفس دعا به عنوان عامل اثر گذارنده در نفس و ذات و ماهیت و رفتار و خلق و خوی نیایشگر مطرح است. این نوع دیگری از دعا است. یعنی دعا به عنوان وسیله ای که از خدا چیزی بگیریم. یک مسئله است، که اسلامی هم هست، علمی هم هست. اما مسئله، دیگری که متأسفانه در باره اش کم صحبت شده و یا صحبت نمی شود این است که: اساساً دعا غیر از اینکه وسیله کسب موارد احتیاج برای دعا کننده می شود، نفس آن یعنی نفس نیایش و پرستش، عامل تربیتی و تربیت کننده ی روح و ذات نیایشگر است و در اینجاست که اساسی ترین مسائل مطرح است.

 

 انسان امروز، جامعه امروز

متأسفانه در تاریخ، بشر یا رو به رشد عقلی می رود، و بسیاری از استعدادهای موجود در فطرت و احساس و عرفان و اشراق آدمی  به عنوان اسرار و سرمایه های معنوی روح آدمی، فلج می شود. به قول "کارل" به آنتروپی دچار می شود، و کم کم نیز در اثر عدم استعمال ضعیف می شود، و از بین می رود. چون اعضای روانی و معنوی انسان هم مثل اعضاء بدنی در اثر استعمال و عدم استعمال رشد پیدا می کنند، و یا از بین می روند.

در مقابل انسان هایی هستند که به رشد معنوی و احساسی و عرفانی و اشراقی و درون گرائی می پردازند، و در عشق و عرفان و پرستش، به مقام های بزرگ و و کرامات بسیار با ارزش می رسند، اما رشد عقلی شان ضعیف می ماند، این است که متأسفانه ما به عنوان انسان، در طول تاریخ گاه دچار تمدن های عقلی می شویم: مثل یونان، مثل رم، مثل تمدن امروز دنیا؛ و در مسیر به دست آوردن قدرت و علم و منطق و رشد و آگاهی، احساس انسان بودن و همه سرمایه های معنوی انسانی را از دست می دهیم. فلج چنانکه امروز می بینیم.

می خواستم یکی از مسایل اساسی را تحت عنوان " انسان امروز"، "جامعه امروز" مطرح کنم. این عنوان یعنی چه؟ می توان از وضع کنونی چنین سخن گفت: "جامعه متمدن" ، "انسان وحشی ". مسأله پیچیده ای که الآن در دنیا  هست.

مسلماً وضع بشریت کنونی در تمدن و علم و رشد عقلی و منطقی و آگاهی اجتماعی و در اینکه می تواند زندگی کند و بهتر از همیشه می داند که چگونه باید زندگی کند، و نیز در تسلطش بر طبیعت بی سابقه، بی نظیر و شگفت انگیز است، رشد قدرت علمی انسان و تکنولوژی وی و روابط اجتماعی و مصرف و پیشرفت ابعاد گوناگون زندگی فردی و اجتماعی انسان امروز به چه جایی رسیده است که رشدی را که در بعضی از رشته های تمدن بین سال های 60 تا 70 کرده، در طول تاریخش از آغاز تا این سالها نکرده است. اما الان شما فاجعه ها، پلیدی ها و بیشرمی هایی را در تمدن امروز، از رهبران بزرگ ، از شخصیت های بزرگ، از ایدئولوگ ها و از بنیانگذاران انقلاب و نهضت هایش می بینید، که چنگیز از یاد آوردنشان شرم دارد.

در جائی که تجلی آزاد وجدان ها و مغزهای تمدن بزرگترین قدرت های امروز جهان است، و نامش سازمان ملل متحد است، یعنی همه بشریت امروز به صورت آزاد در آنجا متجلی و معرفی می شود، طرحی می آید مبنی بر اینکه بمباران کردن زن و بچه بی تقصیری که در زیر چادرها، توی بیابان به عنوان آواره و بی پناه و بی وطن، زندگی می کنند منع شود، طرح رد می شود؛ کسی که خودش می خواهد این کار را بکند، طرح را رد نمی کند، غرب طرح را رد می کند. یک کس دیگر، یک جائی را بمباران می کند. تقاضا می رسد که این زن ها و بچه ها، پیرزن و پیرمرد و بچه های کوچک را که یک وقتی وطنی داشته اند و حالا بیرونشان کرده اند و گناهی ندارند بگویید بمباران نکنند، می گویند: نخیر نمی شود. یعنی بمباران کنند، بزنند. کی چنگیز چنین بود؟

این وجدان قرن بیستم است. سازمان ملل متحد است، جایی است که اعلامیه حقوق بشر در آنجا به تصویب رسیده است، قرنی است که حتی برای حقوق حیوانات و حمایت از حیوانات، مؤسسات بزرگ دفاع و حمایت از حقوق حیوانات وجود دارد. این قرن، قرنی است که لطافت روحی پیدا کرده است. گاهی برای اینکه حقوق اجتماعی یک انسان، یک فرد، جریحه دار شده، تمام دنیا به لرزه در می آید.  گاه نیز ملتی را که امروز هست، در طی دو سه هزار سال گذشته نیز بوده است، فردا می گویند نیست. هم شرق و هم غرب اسلحه می دهند تا وی را درو کنند. این کار مال همین قرن بیستم است. سازمان ملل هم سازنده ی آن است در عقل و بینش عقلی رشد یافته است . به طوری که تصمیم می گیرد که به کره ماه برود و می رود، پروژه می دهد که تا دو سال دیگر به مریخ برود سرساعت می رود، نپتون و زهره را دور می زند، و برمی گردد. این قدرت است. قدرت تعقل.

همین انسان وقتی بر اشراق و عشق و فضیلت تکیه می کند، به کراماتی می رسد که معجزه آسا و شگفت انگیز است، به عمق لطافتی از روح می رسد که هیجان آور است. کسی می شود مثل حلاج، مثل بودا، که عظمت روحی شان اصلاً برای ما قابل تصور نیست. اما مثل هند می شود که دو تا کلنل انگلیسی بر پانصد میلیون هندی حکومت می کنند. گرسنه است اما گاو را می پرستد و برای اینکه جنایت نکند و خون نریزد آن را نمی کشد. می بینیم مردم سرزمینی که پنج هزار سال پیش بهترین دائرة المعارف را داشته اند، امروز از بی سوادی رنج می برند، از فقر، گرسنگی و بیماری رنج می برند؛ گرسنگی وجوع و قحطی قتل عامشان می کند، چون از لحاظ شعوری، و عقلی و از لحاظ تسلط بر طبیعت عاجزند.

بدینسان بشر همیشه بین رشد عقلی و احساسی در نوسان بوده است. به معنویت رو می کند، ضعیف می شود و حتی زلزله و میکرب و باد سرد  و باد گرم نابودش می کند و قحطی و سیل، موجودیتش را به خطر می اندازند. به رشد عقلی می پردازد، آدم قدرتمندی می شود که منظومه ی شمسی را به خطر می اندازند. اما حتی به اندازه ی یک گرگ هم احساس حیوانی هم ندارد.

در زمینه های معمولی نیز همین جور است، ما خودمان هم در زمینه های معمولی، مطالعات و بحث ها و کارهای فکری و کارهای اجتماعی مان، همین طور هستیم: در اینجا – حسینیه ارشاد - که بیشتر با نسل جوان تحصیل کرده سر و کار دارد، نسلی که در مغزش مسائل گوناگون ضد مذهبی مطرح است، شک مطرح است و عقاید مذهبی به صورت تقلیدی و موروثی و تعبدی برایش مسأله شده است، و نمی تواند آنها را بپذیرد و حتی آن هم که مذهبی است، می خواهد در همه اعتقادش به صورت منطقی و حلاجی شده و مستدل و علمی، دو مرتبه تجدید نظر کند  یا کسانی اند که اصلاً متزلزلند و کسانی دیگر که صددرصد منکرند، مدعی اند و آمده اند که پس از طرح مسأله جواب بشنوند در اینجا، به هر حال، وقتی مسایل مذهبی را مطرح می کنیم خود به خود مسیر گفتگو به سوی بحث های عقلی می رود و طبیعتاً در چنین محیطی، از چنین مستمعی نمی شود درخواست کرد که درباره ی مسایل احساسی و اشراقی و عرفانی، با زبان همین مسایل به حرف ماگوش کند، ناچار عمیق ترین مسایل احساسی و اشراقی هم باید به صورت مسایل عقلی و استدلالی و علمی، حلاجی شود تا بتواند آنها را بپذیرد؛ وقتی که بیشتر توجه معطوف به این مسایل می شود، از یک بعد دیگر مذهب، یعنی مسایل کاملاً عاطفی و احساسی وعمیق و زیبا و اشراقی، باز می مانیم، از آنها به کلی بیگانه و دور می شویم. لاغر می شویم و احساس می کنیم که پرنده ای هستیم که یک بالمان رشد کرده، و بال دیگرمان جوجه وار، لاغر و ضعیف مانده است، چنانکه در بعضی از محافل احساسی و اشراقی و عرفانی می بینیم که به مسایل عاطفی و نیایش و عبادت، زیاد می پردازند، و از لحاظ احساسی و عبادی و اخلاقی  بسیار اشباع می شوند، اما در آنجا مسایل علمی و عقلی به قدری ضعیف است که اگر شاگردی یک "چرا" بگوید همه وحشتشان می گیرد، که گفته است: "چرا؟" مثل اینکه فاجعه ای ایجاد شده است هیچکس قدرت تحمل یک عقیده مخالف را ندارد، یک تعبیر مخالف را نمی تواند بفهمد، مسئله دیگری نمی تواند به گوشش برسد، اصلاً نمی فهمد که دنیا چقدر است و از کجا تا به کجاست. و اسلام نیز از کجا تا به کجای دنیا امروز است: از محله خودش بالاتر را نمی فهمد.

می بینیم آدمی، به هر طرف که توجه می کند، از طرف دیگر غافل می ماند و من همیشه احساس می کنم که ضعیف بودن بشر مال همین است. اینجاست که همیشه آدم، مثل بچه کوچکی که تازه راه افتاده باید مواظب خودش باشد، که توی حوض نیفتد، توی چاه نیفتد و گاه توی مستراح نیفتد. همیشه آدم باید مواظب باشد و خیال نکند حالا که دیگر دوره جوانی گذشته و دوره ی هوس ها گذشته است پس ما بیمه هستیم. نخیر، آدم هایی بودند، که تا چهل سال روزه گرفتند، بعد با مدفوع سگ روزه شان را شکستند. این ضرب المثلی است که همه گرفتارش هستیم.  همین جاست که باید خودمان را در حمایت قدرتی بالاتر از اراده خودمان قرار دهیم. یکی از کارهای نیایش همین است.

 

زندان های انسان

انسان، گرفتار چهار زندان است. زندان اول طبیعتی است، که ما را بر اساس قوانین خودش می سازد. انسان یعنی آن اراده و آن "من"، که می تواند انتخاب کند، که می تواند خلق کند، که می تواند بیندیشد و بسازد. این طبیعت ما را مثل حیوان، و مثل نبات بر اثر قوانین خودش می سازد. دوم تاریخ است، تاریخ دنباله جریانات گذشته، بر روی من و ماهیت من اثر می گذارد. سوم، جامعه است. نظام اجتماعی ایران، روابط طبقاتیش، اقتصادش و تحولاتش و امثال اینها روی من اثر می گذارد. چهارم، زندان خویشتن است، که آن "من" انسانی آزاد را در خود زندانی می کند.

با علوم طبیعی می شود از زندان اول، که طبیعت است  آزاد شد. وقتی با هواپیما پرواز می کنید، از زندان جاذبه آزاد شده اید، در صورتی که همیشه دو متر بیشتر نمی توانستید بپرید. وقتی در کویر، یک آبادی ایجاد می کنید، بر زندان طبیعت: "اقلیم" پیروز شده اید، وقتی بیماری ای را که همیشه قتل عام می کرد نابود می کنید، بر طبیعت مسلط شده اید، می بینیم که تک تک از زندان طبیعت آزاد می شویم. الآن انسان به نسبت گذشته از بند طبیعت، خیلی آزادتر است.

با فلسفه تاریخ، جبر تاریخ، علم کشف قوانین تاریخی، و هم چنین جامعه شناسی علمی می شود از زندان جبر اجتماعی و جبر تاریخی از زندان های دوم و سوم که جامعه و تاریخ باشند تا حدی زیادی آزاد شد.

بنابراین می توان با علوم طبیعی از زندان طبیعت و با فلسفه تاریخ از زندان تاریخ، و با جامعه شناسی علمی و اقتصادی و سیاسی از نظام و جبر اجتماعی (زندان جامعه) آزاد شد: با علم.

اما بزرگترین زندان - که همان "نفس" در فرهنگ و در اخلاق ماست - "زندان خویشتن" است. می بینیم انسانی که از آن سه زندان آزاد شده، امروز بیشتر زندانی خودش گشته است، در اینجا با علم نمی شود از خویشتن آزاد شد، چون علم وسیله ای بود که ما را از زندان های دیگر آزاد می کرد. حالا این "خود" عالم که می خواهد علم را وسیله کند، "خود"ش زندانی است.

با عشق، تنها با عشق، می توان از چهارمین زندان آزاد شد؛ با "ایثار را فهمیدن"، با به اخلاص رسیدن - اگر بتوان - قدرتی که در درون هر انسانی هست و آن همان شعله ی خدایی است، همان شعله ی خدایی که در درون هر انسانی است، همان روح خدا که در آدمی دمیده شده، اما خاموش شده، فسرده شده، فراموش شده است و برای همین هم هست، که رسالت پیغمبران "ذکر" است. "اِنَّما اَنتَ مُذَکِّر" چیست؟ و "اِنّا نَحنُ نَزَّلنا الذِکرَ"؟ این قرآن را، این وحی را، این رسالت را، ذکر می گوییم. ذکر چیست؟ پیغمبر چیزی نمی آورد که به انسان بیفزاید، وحی چیزی به آدم اضافه نمی کند، آدم همه سرمایه های خودش را دارد؛ هر چیزی را که خداوند باید به او می داده، داده است، در درونش و سرشتش گذاشته، خود خداوند در سرشت آدم نشسته است، پیامبر آمده که فقط به یاد بیاورد. توی زندگی روزمره این درگیری ها، دشمنی ها، کینه ها، خواست ها، این لذت های پوچ و پست و پایین - دنیا- بی معنی، دائماً و روزمره ترا به قدری مشغول کرده است که فراموش می کنی، بعد وقتی نگاه می کنی، می بینی که یک هفته است راجع به چیزی مشغولی، و رنجش را می بری و حسرتش را داری و لذتش را می بری، که اصلاً به اندازه یک [عطسه] گوسفند و به اندازه آب بینی یک بز (به قول علی"ع") ارزش ندارد ولی متوجه اش نیستی. یادت می رود.

اما وقتی آن ضربه رسالت، وحی، به درون اندیشه ات بخورد، و ترا به یادت بیاورد: که با کی قوم و خویشی؟ کدام روح در توست؟ کدام امانت بر پشت تو است، و شاگرد چه آموزش و کدام آموزگار هستی؟ یک مرتبه متوجه می شوی که چه گوهر بزرگ و نابی داری، اما در لجن می لولی، و مثل زاغ لجن خوار شده ای و به چه شعفی! آن وقت است که بیرون می آیی، با یک ضربه انقلابی، زندان چهارم را می شکنی: "زندان خویش" را. این زندان با استدلال عقلی، با منطق، با علوم، با خون شناسی و عصب شناسی، روان شناسی، پزشکی، فلسفه تاریخ، جامعه شناسی، فقه و امثال اینها شکسته نمی شود، ولی با عشق شکسته می شود. عشقی که بتواند ایثار را معنی کند، عشقی که بتواند آدمی را تا قله ی بلند اخلاص برساند، عشقی که بتواند به انسان بفهماند که خودت را نفی کن، تا به اثبات برسی. اینها کلماتی است که جز عشق نمی فهمد. اینها کلماتی است که جز عشق نمی گوید و اینها معانی ای است، که جز کسی که عشق را می فهمد، نمی فهمد. به قول "کارل": "دوست داشتن را هر کس بفهمد، خدا را به آسانی استشمام بوی گل می فهمد، اما کسی که فقط فهمیدن عقلی را می فهمد، خدا برایش مجهولی است دست نایافتنی."

 

/ 0 نظر / 6 بازدید